زیارت جامعه
من اعتلا بجویم از صهبای عشق حضرت هادی
من ارتقا بجویم از منشور عشق حضرت هادی
من ارتضا بجویم از ارمغان عشق حضرت هادی
از آن چکامه که کرده خدانمایی حضرت هادی
از آن زبور که کرده به عرش راهنمایی حضرت هادی
از آن درسنامه که کرده سعادتسرایی حضرت هادی
از آن هدایتنامه که داده نشانِ نهایی حضرت هادی
از آنچه کرده به دلها این کلام و پیام حضرت هادی
از آن صحیفه که داده در آن به قدس نشان آشنایی
از آن کتبیه که داده بر جویندگان ضمانِ رهایی
نموده دلِ دلدادگان را همه دلآرایی
نموده دل صاحبدلان را همه دلافزایی
نموده دلِ عاشقان را همه هوایی
نموده ذهن و هوش عارفان را همه سودایی
نموده مبدأ و معاد و معاش را نورافشان و نورآرایی
نموده جذبِ خود، سرود نغزِ «آماده باش اگر تو با مایی»
نموده تجلی در آن شور و عشق و پیدایی
کسی ندیده تصویر حقپرستی چنین به اعلایی
کسی نچشیده هرگز چنین جام احلایی
کسی نچشیده چنین شراب وصل و صهبایی
کسی نخوانده چنین هرگز و نگفته املایی
کسی نشنیده چنین فرمان از مهتر و مولایی
کسی نشنیده هرگز چنین سرود زیبایی
کسی نشنیده هرگز چنین کلام دلآسایی
کسی ندیده چنین شفقت و رحمت ز هیچ آقایی
کسی ندیده چنین نعمت پر برکت و تماشایی
بیا نیوش کن اگر در حلقه عاشقان حق هویدایی
بیا و گوش کن و پیدا نما برای خود جایی
بیا به حلقه وصل و سماع گر از ماجراجوهایی
بیا به طوف و زیارت اگر ترا در سر است نواهایی
بیا بخوان سلام و درود و جدا شو از خصومتافزایی
بیا بگوی از بهار و خوف مکن از خزان و تنهایی
بیا به جمع و با این «جامعه» باش گر ترا است قصد همپایی
مشو هیچ کجا همرنگ جامعهای که نباشدش به چهره رنگ خدایی
بیا به شور و شعف به جمع «جامعه»ای که او را هست مولایی
بیا مکن ز دشمن ابلیسصفت تو هیچ پروایی
بیا و گرنه هرکه باشی تو هم در جمع بتپرستهایی
بیا و گر نه بیتولا و بیتبرا تو هم بتی ز بتهایی
بیا و گرنه از دار و دسته جبت و طاغوت و لات و عُزّایی
بیا به مشهد شهدنوشان اگر ترا است مولایی
بیا به معدن خورشید اگر تو نور جویایی
بیا ببین کرامات و معجزات اگر بصیر و بینایی
بیا ببین آیات بینات اگر بر نظر توانایی
بیا ببین دلائل باهرات اگر به حق شناسایی
بیا ببین و بچش، هیچگاه دست مکش! گر دلیر دلهایی
بیا بخوان چکامه فتح، گر به فتح خوانایی
بیا به دیدن فتحالفتوح و مرگ تنهایی
بیا نما به فتح قریب و مبین همآوایی
بیا بخوان این اوراد دلنشین اگر نه سنگ خارایی
بیا در این باغ و بستان نما گلآرایی
بیا به معدن حکمت نیوش کن دانایی
بیا به مطلع رحمت نوش کن دارایی
بیا به جذبه خورشید اگر که ناز و رعنایی
بیا به تماشاگه اسرار اگر که عارف و شیدایی
بیا ز خوبان و نیکان نما تمنایی
بیا به منظر ابرار اگر ارجمند و والایی
بیا بزن به وجاهت اخیار دست تولایی
بیا به صحنه انکار و فریاد کن تبرایی
بیا بیازمای خود را ببین چقدر مصفایی
بیا محک بزن خود را ببین چقدر مطلایی
بیا بسنج خود را ببین چقدر معرّایی
بیا وزن کن خود را ببین چقدر مهیایی
بیا ببین در چشم ابرار چقدر مهنّایی
بیا ببین از اشرار و شور و شرهاشان چقدر مبرّایی
بیا به سرسبزترین باغ گر نه، بیابانگرد و اهل صحرایی
بیا به «جامعه» گر نه، از بادیهنشینهایی
بیا به «جامعه» گر نه، خو کردهای به تنهایی
بیا به «جامعه» گر نه، حیران و شبگرد شبهایی
بیا به «جامعه» گر نه، اسیر و انیس غمهایی
بیا و دل بده و جان بگیر اگر رها از زیاد و کمهایی
بیا و تن بده و روان بگیر اگر آزاد از دم و بازدمهایی
بیا و گوش بده و هوش بگیر اگر رسته از زیر و بمهایی
بیا و جسم بگذار و روح بگیر اگر خسته از پیچ و خمهایی
بیا و کالبد بگذار و زر بگیر اگر افسرده از جاه و جمهایی
بیا و افاده بگذار و تحسین بگیر اگر پژمرده از مدح و ذمهایی
بیا و مجادله بگذار و دین بگیر اگر دلمرده از نم و یمهایی
بیا و وسوسه بگذار و یقین بگیر اگر مایلی به مانایی
بیا و سر بینداز و اوج بگیر اگر خستهای ز خودرایی
بیا و چشم بینداز و دولت بگیر اگر آزرده از ستمهایی
بیا و گوش بینداز و حشمت بگیر اگر آشفته از جفاهایی
بیا و ایمان بیار به این همه دلبری و زیبایی
اگر ترا است به حقیقت چشم تیز و باز و تماشایی
بیا و برگزین در این «جامعه» دست کم تو جاپایی
اگر کرامت «علّم آدمَ الاسماء» میپایی
بیا و همراه شو با زهرهگان زهرایی
اگر ترا است آگهی به حرمت چنین اسمایی
بیا به بحر «جامعه» تا خود شوی چو دریایی
اگر بخواهی مواج شوی و سر به آسمان سایی
بیا سپار سر و جانت به مقصد غایی
اگر که در پی وصال جمال غایتِ قُصوایی
بیا که نیست زیانمند کس جز خودت اگر نایی
اگر به باورت عقیده هست که هست فردایی
بیا که نیست سودمندِ کس جز خودت اگر آیی
اگر به فکر سود خود در لحظه وانفسایی
بیا ببین در این آموزهها است چه گوهرهایی
اگر در خود و سرنوشتت میبینی روشنیهایی